|
ما سه تن بوديم بدير خان، نازلی جان و من سه دهان، سه دل، سه فشنگ سوگند خورده و ناممان چونان بلايی بر کوهها و سنگها نوشته، گناهی سنگين بر گردنمان ٬تفنگی قيقاجی در آغوشمان دست بر ماشه و گوش خوابانيده بر صداهای دور و نزديک و پشت، بر خاک امانت سپرده… دستهای سردمان را با گلپرهای تلخ گرم میکردیم در زير لحاف ستارگان در آغوش هم فرو میرفتيم دريا در دور دستها بود و تنهايی نگرانمان میساخت… شب در بلندای پرتگاهها زوزه شغالهای فراسو بر صورتمان ٬نانمان و ترانهمان میکوفت ومیگذشت… نازلی جان آويشن را چون سیگاری میپیچید دودش را فرو میبلعید و ما پنهانی نگاه میکرديم و دلریسه میرفتیم شايد نازلی جان را ٬ درنوای نی چوپانی ٬ جا گذاشتيم شبيه کرم شبتابی که آرام آرام خاموش میشود او پروانه کوچکی شد و نعشش در ميانمان افتاد شبيه گلوله ای ، شبيه مينی شعله کشيد وتمام شد
آی نازلی جان! آهوی بيابانهای وحشی ! نازلی جان که گيسوانت را توفانها شانه میزدند تو هم بايد اينگونه به سرزمين ستارگان میرفتی آی نازلی جان! ای زخم خورده از جان خويش! نازلی جان هيجان سراسيمه! پروانه يک عشق در سينه من ! شکوفه ييلاقهای خنک ! نازلی جان! آه نازلی جان! ديگر شبيه اردوهای شکست خورده پايمال شديم ٬ بی پناه گشتيم و با دلی شکسته به مخفی گاهمان برگشتيم باقی همه حس مرگ بود، باقی همه سکوتی گنگ رفتيم با جای خالی نازلی جان در ميانمان
بدير خان را در حالي که چندين محاصره بزرگ را شکسته بود در گذرگاهی از پشت زدند او چونان تفنگی آويزان از شانه لرزيد و دستهايش به دو طرف اوفتاد مرگ مانند گياهان گزنه اطرافش را گرفته بود و سايهاش در زير نور ماه شبيه درختی واژگون اوفتاده بود کنارش دراز کشيدم، با قطرهای اشک پلکهايش را لمس کردم در حاليکه طنين ضربان تمام شده قلبم سينهام را میترکاند دارد انگار شوخی میکند او کمی بعد بيدار خواهد شد کمی بعد آتش را به هم خواهد زد و سيگاری خواهد پيچيد اما مرگ صادقانه در ملاقاتش پايداربود او هم ديگر چون نازلی جان اينجا نخواهد بود
آی بدير خان! غول شبهای تاريک! آی بدير خان! بلای ٬٬ پرتگاههای وحشی! چنينت خواهم خواند وقتی از تو سخن میگويم آی بدير خان! آشيانه شاهين مزار توست بدير خان ٬٬ گريز پای کوههای کبود! بدير خان! که چشمهای آبیات چونان چاقويی در ظلمت شب میدرخشيد بدير خان! آه بدير خان ما سه تن بوديم سه شکوفه انتحار بدير خان، نازلی جان و من ـ صوفی ـ |
|
|
|
*| نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت
4:4 PM توسط
امیـــــــــر _ آذربایجانی |