تو اين دونياي نامرد يه دختر نابينا بود .که يه دوست پسر داشت
دختره دوست پسر شو خيلي دوست داشت .بهش ميگفت که من اگه دوتا چشم داشتم
واسه هميشه پيشت میموندم .يه روز يه نفر پيداشد . که چشماشو داد به دختره
دختره وقتي دوست پسرشومی ببينه که اون هم نابيناست به پسره گفت: ديگه نمي خوامت از پيش من برو
پسر وقتي داشت ميرفت لبخند تلخي زدو با اشک گفت:

مراقب چشماي من باش
مراقب چشمای من باش![]()
تقدیم به ایلای عزیزم
به یاد مرزبانان: حاج موسی حضی زاده - حمید نظری و اکبر سعیدی ![]()

